امروز زندگی را آغاز کن!
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی ,
اگر کتاب نخوانی
اگر از خودت قدردانی نکنی ...
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خود را باور نداشته باشی
وقتی نگذاری دیگران بتو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اکر برده عادت خودت شوی
اگررنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت ,از احساسات سرکش
واز چیزهایی که چشمانت رابه درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی...,
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت,
یا عشقت شاد نیستی ,
آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن
شعر از پابلو نرودا
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 16:11  توسط دکتر
|
ترانه ای روی زمین افتاده بود.
قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.
ترانه در قناری جاری شد.
با او درآمیخت.
ترانه آب شد.
ترانه خون شد.
ترانه نفس شد و زندگی.
قناری ترانه را سر داد.
ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.
ترانه معنا یافت.
ترانه جان گرفت.
قناری نیز؛
و همه دانستند که ازاین پس ترانه، بودن است.
ترانه هستی است.
ترانه، جان قناری است.
ایمان، ترانه ی آدمی ست.
قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان.
(از : عرفان نظرآهاری)
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 15:36  توسط دکتر
|
یه شعر زیبا از دوست عزیز اقای علی مطهری پیشنهاد می کنم حتما به وبلاگشون سر بزنید .
بساطم را جمع می کنم
قدری آفتاب که مایل می تابد
بر خواب های سترونی که سالهاست
می خواهم وقتی خوانده می شوم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 20:31  توسط دکتر
|
گفتی مسافری ...
و من آنقدر ساده ام
که سالهاست نماز دلم را
شکسته می خوانم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0:54  توسط دکتر
|
ساعت ها را بگویید بخوابند بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:39  توسط دکتر
|
جامه عيد بپوشند، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما
صوفى و عارف از اين باديه دور افتادند
جام مى گير ز مطرب، که روى سوى صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند
من سرمست زميخانه کنم رو به خدا
عيد نوروز مبارک به غنى و درويش
يار دلدار! زبتخانه درى رابگشا
گرمرا ره به در پير خرابات دهى
به سروجان به سويش راه نوردم نه به پا
سالها در صف ارباب عمائم بودم
تا به دلدار رسيدم، نکنم باز خطا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:58  توسط دکتر
|
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 19:27  توسط دکتر
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت (حمید مصدق)


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:1  توسط دکتر
|
اشک که می بارد و ناله که بر می آید و گریه که اندک اندک در دل می روید و ناگهان گلو می گیرد و را نفس را می بندد و ناچار منفجر می شود این زبان صادق و طبیعی شوق و اندوه و درد عشق یک انسان است مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمی گوید مگر مه اشک زیبا ترین شعر و و بی قالب ترین عشق و داغترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن اسن که همه در کوره یک دل به هم آمیخته و ذوب شده اند و قطره های گرم شده اند و نامش اشک . گریستن یعنی تجلی طبیعی یک احساس حالتی جبری و فطری . یک عشق . یک رنج . یک شوق یا اندوه .
(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:24  توسط دکتر
|
قرار من در کدامین سوی دنیا نهفته
روانم به کدامین گوشه آرام خواهد زیست
به نگاه ستاره می شوم
شب بی پایان فراموشیم را
به نگاه صخره های آسوده
در دامان مادرم زمین
به نگاه رخشان آسمان سپید از درون می جوشم
به کنکاش خود به نا تمامی خویش می نگرم
و از درد تنهایی سرود یگانگی سر می دهم
و همواره آن آوا مرا می خواند
می گوید : بیا بیا
سرگردان صخره ها
سرگشته و رنجه ی راه
می گویید برو برو
...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 16:0  توسط دکتر
|